دوستی با هرکه کردم بلبل نیرنگ بود

ظاهرش اهل خلوص، باطنش صد رنگ بود

 

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه‌اي نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله‌اي شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه‌اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهرباني‌هاي بي حد و فزون

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد



عاشقم کردی و گفتی عاشقان دیوانه‌اند

عاقبت عاشق شدی؟ دیدی که خود دیوانه‌ای